دل نوشته های یه دختر دیوونه

این روزای زشت

این روزا انگار همه چیز تو هاله ای از غبار و غم گم شده، این روزا انگار همه چیز بی رنگ بی رنگه
این روزا خستم...
این روزا میخوام اینجا و هیچ جای دیگه ای نباشم ، میخوام اصلا نباشم، برای یه مدت برم مرخصی، مرخصی از زندگی، چرا نمیشه؟
این روزا خیلی خستم از زندگی
این روزا از خودمم خستم
این روزا خستم و خدا رو گم کردم...
خودم و هم گم کردم
زندگی رو هم گم کردم
خدا کمکم کن...



+ نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین 1391 ساعت 23:55 توسط Crazy Girl | نظرات()


سوء تفاهم با خدا

یه جایی خوندم که یه نفر نوشته بود:
<< به یه نفر گفتم الهی خدا به زمین گرم بزندت، الان داره تو سواحل آنتالیا حمام آفتاب میگیره!
فکر کنم سوء تفاهم شده باخدا !! >>

دیده بودم باغبونا تمام پاییز و زمستون و دعا میکنن تا بارون بیاد، اما امان از وقتی که این دعا تو عید، که درختا شکوفه زدن مستجاب بشه!

گاهی فکر میکنم باید برای دعاهامون تاریخ انقضا مشخص کنیم، چون برآورده شدنشون وقتی که هیچ نیازی بهشون نیس، واقعا ضدحاله!!
الان که فکرش و میکنم در 80% اوقات به خدا می گفتم چه زمانی میخوام آرزوم برآورده بشه، ولی یه بارم نگفتم چه زمانی نمیخوام این اتفاق بیفته!
کاش گفته بودم...
امان از رسیدن به آرزوها اونم تو بدترین موقعیت ممکن ...


+ نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین 1391 ساعت 19:45 توسط Crazy Girl | نظرات()


بهار

بهار در راهه ، حال و هوای دل منم بهاری شده...
گاهی سرد سرد... مثل یه تیکه یخ ، که نه احساسی داره و نه طعم درد رو میشناسه
گاهی بارونی... بی هیچ دلیلی ، فقط بارون و بارون
گاهی گرم... که میخوام فر ار کنم از هر چه هست و نیست...

دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که می رسد از راه؟
یا نیازی که رنگ می گیرد
در تن شاخه های خشک و سیاه؟

واقعا بهاری در راهه یا ...؟
دل گمراه من چه خواهد کرد؟؟


+ نوشته شده در جمعه 26 اسفند 1390 ساعت 22:22 توسط Crazy Girl | نظرات()


فراموشی

...یه مردابه، یه مردابه، یه مردابه
یه مردابه توی تن از فراموشی
یه چراغی که میره رو به خاموشی
نگردد شعله ور بیهوده می کوشی ...




+ نوشته شده در جمعه 14 بهمن 1390 ساعت 21:36 توسط Crazy Girl | نظرات()


از اون حس های مزخرف

یه احساس گول خوردگی مزخرف از دنیا دارم، از اون حس ها که فکرمیکنی سرت کلاه رفته ولی نمیتونی براش دلیلی بیاری
شایدم هیچ دلیلی نداری!
و از اون مزخرف تر اینه که سعی کنی این حس مزخرف و فراموش کنی و بخوای همه چیز و از نو بسازی !
ولی وقتی به آخرش فکر میکنی حتی اولش و هم نمی بینی ! یه چیزی خیلی دور تر از اوله اولش !

این روزا خیلی دارم با این حس مبارزه میکنم ، اما مثل اینکه اون زورش خیلی بیشتره و با تمام زورش داره بهم میگه که بازم هیچ چیز بهتر از قبل نشده !
گاهی وقتا با خودم میگم کاش همون طور که اونقدری که تلاش میکنم به جایی نمی رسم، اونقدری هم که گناه میکنم مجازات نشم!
آخه خیلی بی انصافیه....




+ نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390 ساعت 19:54 توسط Crazy Girl | نظرات()


خدایا کم آوردم

 رد پاهایم را پاک می کنم

به کسی نگویید

من روزی در این دنیا بودم.

خدایا می شود استعـــــفا دهم؟!

کم آورده ام ...!

------------------------------

خدای مهربون من

کم آورده ام ...

در مقابل این همه نگاه کردن و هیچی ندیدن، این همه دویدن و نرسیدن، این همه خواستن و فقط خواستن، این همه نتونستن ...



+ نوشته شده در یکشنبه 11 دی 1390 ساعت 22:18 توسط Crazy Girl | نظرات()